Wednesday, November 5, 2014

شايد برگرشتم

در خانه يمان را باز كن، باز كن ببين خورشيد تا كجاى قالى دست باف روى زمين را لمس مى كند. لطفى بكن، در را برايم باز نگه دار تا اگر رفتنيم، از كنارت براى آخرين بار به آرامى بگذرم. نفس هايت را شمرده تر بكش، تا عطر موهايم ضربان قلبت را به تلاطم نكشد. چشم هايت را اگر مى بندى، روى من نبند، بگذار حرف هاى نگفته يمان از لا به لاى نگاهمان گفته شود. شايد...شايد بازگشتم...

No comments:

Post a Comment