Thursday, November 20, 2014

فراموشت مى كنم

مى دانى
مى توانم فراموشت كنم... به راحتى اى كه عاشقت شدم مى توانم تو را به پشت خط مقدم قلبم ببرم. جايى كه تركش تير و خمپاره هايت هيچ گوشه ى قلبم را نتواند هدف بگيرد. خوش گذشت عمر كوتاهى كه با تو در خيالم زندگى كردم. برايم دوريت سوهان روح بود اما الان مى توانم بگويم: فراموشت مى كنم.

Friday, November 7, 2014

يه چيزى بدم بخونى كه حسابى گيج بشى؟

گفتم یک چیزی بدم بخونی که حسابی گیج بشی؟ مثل کسایی که از بالای یک پل معلق دارن رودخونه ی پر خروش ته دره رو تماشا می کنن؟ باد میاد ته دلشون می لرزه که نکنه…نه نمی افتن…اما تا باد قطع بشه هزار بار اون مسیر خوفناک رو شنا می کنن... قبول کردی بخونی و الا الان این خطها جلوی چشمات مثل مورچه های صف بسته٬  خوشحال کنار آجر های دیوار همسایه رژه نمی رفتن. یکیشون البته عقب افتاده از بقیه.   هنوز مطمين نیستم که چه جوری ادامه بدم٬ یعنی مثل رفاقت دو تا بچه مدرسه ای که هر روز همیدگه رو می بینن بنویسم یا مثل  خودم تو دفتر مدیر بعد از خراب کاری ای که با بار آورده بودم. مگه اهمیتی داشت؟ این همه سال ازش می گذره ولی ته دلم می گم شاید…شاید  همون بچه مدرسه ایه لوم داده بود… اجرت با بی بی دو عالم رفیق٬ ازت می گذرم. 

واسه خاطر گیج شدنت هم که شده خاطره ی اون خانومه رو نمی گم که وسط خیابون رو زمین چمباتمه زده بود و بلند نمی شد. یا اون دانشجوهه که داشت سیگار می کشید و فوت کرد تو صورت باد و باد هم فوت کرد تو صورت خودش. نیستی ببینی برگای سبز جلو پلیتکنیک همه سرما خوردن. خاک خسته شده. هوا هم گریون. خوشید قهر کرده با آسمون.
من که هنوز نرفتم سر اصل مطلب. اصل ماجرا اصل قضیه ی اصغر و اکبر. شاید هم دیوید و الکس. چند وقتیه وعده دادن از آسمون قراره پشمک بباره. هی میندازنش هفته ی دیگه…بچه ها هر روز صبح که پا می شن منتظرن. طفلکیا…نمی دونن که ابرا پشمک ها رو می خورن خورده ریزش رو می تکونن پایین. شبا سرده٬ اما نمی شه بخاری ها رو روشن کرد. دعا می کنیم شاید ساختمون گرم شد.  از اینکه بقل دستی ام می بینه که دارم روی این کامپیوتر چیزی می نویسم اما نمی تونه بخونه حرسم می گیره ... و چه عالمه چیزی که او نمی داند و من می دانم و او می داند و من نمی دانم….و نمی تونيم ما با هم  اخطلاط کنیم تنها به این دلیل که …هم دیگه رو نمی شناسیم…. تو ترافيك زندگى هر كسى شيشه ى ماشينش رو كشيده بالا و صداى راديو رو بلند كرده. تصور كن مى تونستى كنار هر كسى كه مى شينى يك چيزى ياد بگيرى. حيف كه روم نمى شد و الا ازاون پيرمرده تو ايستگاه اتوبوس زير بارون وحشتناك عصر ديروز پرسيده بودم لبخندش رو از كجا خريده...
خلاصه اینکه اگه تا الان از این همه تمثیل گیج نشده باشی بابا ایول داره…خوبه … خوبه … می خوای که ادامه بدم؟

Thursday, November 6, 2014

تشكر نكرد

من: تشكر نكرد...
تو: تو تشكر اون رو لازم نداري...بگو به خودت واسه خدا كردم!
من: حتي خدا هم واسه نعمت هاش ميگه تشكر كنين!
تو: يعني تو كار خودت رو با كار خدا مقايسه مي كني؟
من: كار من به چه درد خدا مي خوره؟ 
تو: به درد بنده هاش كه مي خوره.
من: من هم از همون بنده هاش تشكر خواستم...تشكر نكرد و رفت...

Wednesday, November 5, 2014

شايد برگرشتم

در خانه يمان را باز كن، باز كن ببين خورشيد تا كجاى قالى دست باف روى زمين را لمس مى كند. لطفى بكن، در را برايم باز نگه دار تا اگر رفتنيم، از كنارت براى آخرين بار به آرامى بگذرم. نفس هايت را شمرده تر بكش، تا عطر موهايم ضربان قلبت را به تلاطم نكشد. چشم هايت را اگر مى بندى، روى من نبند، بگذار حرف هاى نگفته يمان از لا به لاى نگاهمان گفته شود. شايد...شايد بازگشتم...