Wednesday, September 30, 2015

باید یه کاری کنم!

آدم باقی مردم رو می بینه و متوجه می شه چقدر مطمین و محکم کار می کنن
استرس که می گیره هیچی باعث می شه دست و پاش رو گم کنه 

اما عیبی نداره راستش رو بخوای
اینا وجود دارن همه ی این جور استرس ها که از اطرافیان بهت وارد می شه طبیعیه و گاهی هم خیلی به درد بخور
 پس باید یه کاری بکنم
روی کار خودم محکم باشم و با برنامه پیش برم. با برنامه پیش رفتن از همه مهمتر است 
برای خودت برنامه بریز.

از امروز
از الآن

Sunday, September 27, 2015

جست و جو همچنان ادامه دارد

و جست و جو همچنان ادامه دارد...خب باید از نو شروع کرد

هر از گاهی زندگی به آدم یادآوری می کنه که اینقدر ها هم کوچیک و پیش بینی شده نیست. این قشنگه البته. باعث می شه افق دید آدم بیشتر شه. سخته. دردناکه. یه حفره ی خالی در سینه ی آدم ایجاد می شه. اما مهم نیست. مهم اینه که بزرگ می شی. وقتی قضاوت می شی از طرف کسانی که بی حد و مرز دوستشان داری تازه می فهمی که نه٬‌اینجوریا هم نیست. البته همه ی اینها برای بزرگتر شدن تو هستش. همه ای اینها برای بهتر شدن تو هستش. بزرگ شو. بهتر شو. قوی تر شو. با اینکه مدام خودت را سرزنش می کنی که می دانی تهش دلت می شکند٬‌ایرادی ندارد باز هم دل ببند تا پوستت آنچنان کلفت شود که هیچ انسان ضعیفی که بخودش اجازه  می دهد تو را با ظاهرت قضاوت کند نتواند ذره ای برای تو اهمیت داشته باشد. 

نگران نباش. این تو هستی که موفق هستی که کارای خودت را تند تند بکنی و سر انجام موفق می شوی که زندگی ات را سامان بدهی. 

نگران نباش

نگران نباش

خدا پشت و پناهت عزیزم 


Saturday, March 21, 2015

آهِ دل

آهِ دلم مرا گرفته است نه تو
چنديست 
غبته از روزگار خوبان مى خورم من
در دلم سازه دشتى را شور مى نوازم من 
در بساطم ناله را ارزان مى فروشم من
خسته ام من
از خودم
خسته ام من

Wednesday, February 4, 2015

كجاست بيگانه منزلى كه مرا راه ندهند؟

كجاست بيگانه منزلى كه مرا راه ندهند؟  
مرا به بيگانه اى ندهند كه آشنايم شود
...
كجا روم من؟
كجا روم كه سايه ات بر قلبم نيفتد؟
كجا روم كه رنگ قرمز برايم يادگار تو نباشد؟ 
...
كجا روم كه فراموشى عادتم شود؟
عشق را نفهمم،  بازنده ى جنگ عقل و دل نباشم؟
...
نيستى...نيستى و من را به بيگانه مى دهند

Sunday, December 7, 2014

كجايى رى را

آه...صداى شكستن قلب من در فضاى خالى قاب عكس پيچيد. كاش لب خوانى مى كرد احساس غمگين من را، كاش صدايم مى زد و مى گفت كجايى رى را...كجايى رى را ... كجايى رى را...

Thursday, November 20, 2014

فراموشت مى كنم

مى دانى
مى توانم فراموشت كنم... به راحتى اى كه عاشقت شدم مى توانم تو را به پشت خط مقدم قلبم ببرم. جايى كه تركش تير و خمپاره هايت هيچ گوشه ى قلبم را نتواند هدف بگيرد. خوش گذشت عمر كوتاهى كه با تو در خيالم زندگى كردم. برايم دوريت سوهان روح بود اما الان مى توانم بگويم: فراموشت مى كنم.

Friday, November 7, 2014

يه چيزى بدم بخونى كه حسابى گيج بشى؟

گفتم یک چیزی بدم بخونی که حسابی گیج بشی؟ مثل کسایی که از بالای یک پل معلق دارن رودخونه ی پر خروش ته دره رو تماشا می کنن؟ باد میاد ته دلشون می لرزه که نکنه…نه نمی افتن…اما تا باد قطع بشه هزار بار اون مسیر خوفناک رو شنا می کنن... قبول کردی بخونی و الا الان این خطها جلوی چشمات مثل مورچه های صف بسته٬  خوشحال کنار آجر های دیوار همسایه رژه نمی رفتن. یکیشون البته عقب افتاده از بقیه.   هنوز مطمين نیستم که چه جوری ادامه بدم٬ یعنی مثل رفاقت دو تا بچه مدرسه ای که هر روز همیدگه رو می بینن بنویسم یا مثل  خودم تو دفتر مدیر بعد از خراب کاری ای که با بار آورده بودم. مگه اهمیتی داشت؟ این همه سال ازش می گذره ولی ته دلم می گم شاید…شاید  همون بچه مدرسه ایه لوم داده بود… اجرت با بی بی دو عالم رفیق٬ ازت می گذرم. 

واسه خاطر گیج شدنت هم که شده خاطره ی اون خانومه رو نمی گم که وسط خیابون رو زمین چمباتمه زده بود و بلند نمی شد. یا اون دانشجوهه که داشت سیگار می کشید و فوت کرد تو صورت باد و باد هم فوت کرد تو صورت خودش. نیستی ببینی برگای سبز جلو پلیتکنیک همه سرما خوردن. خاک خسته شده. هوا هم گریون. خوشید قهر کرده با آسمون.
من که هنوز نرفتم سر اصل مطلب. اصل ماجرا اصل قضیه ی اصغر و اکبر. شاید هم دیوید و الکس. چند وقتیه وعده دادن از آسمون قراره پشمک بباره. هی میندازنش هفته ی دیگه…بچه ها هر روز صبح که پا می شن منتظرن. طفلکیا…نمی دونن که ابرا پشمک ها رو می خورن خورده ریزش رو می تکونن پایین. شبا سرده٬ اما نمی شه بخاری ها رو روشن کرد. دعا می کنیم شاید ساختمون گرم شد.  از اینکه بقل دستی ام می بینه که دارم روی این کامپیوتر چیزی می نویسم اما نمی تونه بخونه حرسم می گیره ... و چه عالمه چیزی که او نمی داند و من می دانم و او می داند و من نمی دانم….و نمی تونيم ما با هم  اخطلاط کنیم تنها به این دلیل که …هم دیگه رو نمی شناسیم…. تو ترافيك زندگى هر كسى شيشه ى ماشينش رو كشيده بالا و صداى راديو رو بلند كرده. تصور كن مى تونستى كنار هر كسى كه مى شينى يك چيزى ياد بگيرى. حيف كه روم نمى شد و الا ازاون پيرمرده تو ايستگاه اتوبوس زير بارون وحشتناك عصر ديروز پرسيده بودم لبخندش رو از كجا خريده...
خلاصه اینکه اگه تا الان از این همه تمثیل گیج نشده باشی بابا ایول داره…خوبه … خوبه … می خوای که ادامه بدم؟